ترانهیی که نخواهم سرود
من هرگز
خفتهست روی لبانم.
ترانهیی
که نخواهم سرود من هرگز.
بالای پیچک
کرم شبتابی بود
و ماه نیش میزد
با نور خود بر آب.
چنین شد پس که من دیدم به رویا
ترانهیی را
که نخواهم سرود من هرگز.
ترانهیی پُر از لبها
و راههای دوردست،
ترانهی ساعات گمشده
در سایههای تار،
ترانهی ستارههای زنده
بر روز جاودان.
کودک صدایش را می جوید
پادشاه جیرجیرک ها آنرا برده است
در قطره آبی
کودک صدایش را می جست
نمی خواهمش تا با آن حرف بزنم،
می خواهم از آن انگشتری بسازم
که سکوتم آنرا
در انگشت کوچکش کند
در قطره آبی
کودک صدایش را می جست
, صدای اسیر در دوردست
لباس جیرجیرکان را به تن میکرد.
فریاد
در باد
سایهی سروی به جای میگذارد.
[ بگذارید در این کشتزار
گریه کنم.]
در این جهان همه چیزی در هم شکسته
به جز خاموشی هیچ باقی نمانده است.
[ بگذارید در این کشتزار
گریه کنم.]
افق بیروشنایی را
جرقهها به دندان گزیده است.
به شما گفتم،[ بگذارید
در این کشتزار گریه کنم.]

غروب می گوید :
" من تشنه ی سایه ام !"
ماه می گوید :
" من تشنه ی ستارگان مغرب."
چشمه ی بلورین لب ها را طلب می کند.
و باد ، آه ها را .
من تشنه ی عطر ها و خنده هایم.
مشتاق سروده های نو
بی ماه و بی زنبق ،
و بی هیچ عشق مرده.
ترانه ای صبحگاهی که به لرزه درآورد.
آبگینه های راکد فرداها
و سیراب کند از امید
خیزابه ها و گل آبه هایش را.
سروده ای درخشان و آرام،
سرشار اندیشه،
پاک از اندوه و اضطراب
و نالوده ی خیال بافی ها.
سرودی تهی از شهوات ِ عاشقانه
که سکوت را سیراب کند از خنده.
( یکی گروه کبوتران نابینا
پرواز کنان به ارتفاع رمز.)
سرودی که رخنه کند به روح همه چیزی
و روان ِ بادها
و سر آخر آرام بیارامد
در سرمستی ِ دل ِ سرمدی.